مامانی و بابایی عسل
چند ورز پیش مامانی و بابایی عسل به همراه عمه جون عسل اومده بودن خونمون. وایییییی که دخترم چقدر خوشحال بود و ذوق میکرد. خیلی خوش گذشت واقعا. کلی روحیمون عوض شد.همش گفتیم و خندیدیم. رفتیم آتلیه و عسل و آرتین با هم عکس گرفتن و یدونه هم تنهایی از هر کدوم عکس گرفتن. هنوز عکسا آماده نشدن . هر موقع آماده شد عکساشونو میذارم. ما هم یه کلک کوچولو زدیم و چند تا عکس با گوشیم زود از عسلی گرفتم. الان هر کاری می کنم نمی تونم عکسارو بیارم. بعدا با عکسای آتلیه براتون میذارم. ...
نویسنده :
♥ بــابــا و مــامــان ♥
11:30
خانوم دکتر عسل حسینی
چند روز پیش یکی از دفترچه هامون رو تعویض کردیم و دفتر چه ی باطل رو دادم به عسل تا بره باهاش بازی کنه. رفتم تو اتاقش دیدم داره دکتر بازی میکنه و دوست همیشگیش بابا اسفنجی مریض شده. فدات بشم من. بعد از چند دقیقه اومدی دستتو مشت کردی و میزنی زمین میگی مامان از اینا میخوام. من اولش متوجه نشدم بعدش فهمیدم که دخمل مامان مهر میخواد. بعدش رفتیم و برات یه مهر خریدیم و عسل خوشحال و شاد رفت سراغ بازیش. اینم عکسای خانوم دکتر: ایشون خانوم دکتر نازمون هستن اینم از مریضمون ...
نویسنده :
♥ بــابــا و مــامــان ♥
11:02
دختر بابا
سلام به همه ی دوستای ناز خودم. خوبین خوشین؟؟؟؟؟ وای نمی دونین این فسقلی مامان چه دلی از ما میبره. شده همه ی زندگی ما. دردت به جونم عروسک خوشگل من. چند روز پیش برای ناهار لوبیا پلو گذاشتم که عسل گفت بابا پاشو بریم ماست بخریم. بابا هم از سر میز بلند شد و دوتایی رفتن تا برای عسل خانوم ماست بگیرن. اومدنی دیدم عسل این شکلیه. : مردم از خنده فدای اون سیبیلات &nb...
نویسنده :
♥ بــابــا و مــامــان ♥
10:49
دختر خانوم خونه - چشم و چراغ خونه
سلام به همه ی دوستای نازم وای که امروز چه روز قشنگیه. خیلی خیلی خوشحالم. امروز بعد از اینکه صبحونه خوردیم عسل ازم خواست تا اون ظرفای صبحونه رو بشوره. البته فقط یکمیشو. نگاه کنینی من که مردم براش: قربون اون دستای کوچولوت بشم من عروسک من دردت به جونم قربون اون پاهات بشم من ...
نویسنده :
♥ بــابــا و مــامــان ♥
12:38
شیطنت های پدر و دختری
سلام به همه ی عزیزای دلم این جور شیطنت های پدر و دختری میتونم بگم تقریبا هر روز تکرار میشه. همدیگرو گاز میگیرن و با صدای خیلی خیلی بلند میخندن. عاشق این بازیهاشونم. الان خودتون توی عکسا نگاه کنین . اولش عسل اینطوری ژست میگرفت و بدو بدو میومد طرف بابا &n...
نویسنده :
♥ بــابــا و مــامــان ♥
10:16
بازی با جاروبرقی
سلام به همه ی دوستای مهربون و عزیز خودم. اومدم از کمک کردن عسل و شیرین زبونیاش براتون بگم. از اونجایی که عسل عاشقاینه که تو کارای خونه بهم کمک کنه هر موقع میبینه که من دارم ظرف میشورم میگه مامان شما زحمت نکش بذار من زحمت بکشم آخ که من فدای اون زحمت کشیدنت بشم. چند روز پیش هم که می خواستم خونه رو جارو بکشم اومد و دوباره ازم خواست تا یکم جارو بکشه. منم هر چی گفتم برو جاروبرقی خودتو بردار قبول نکرد و منم تسلیم شدم. قابل توجه دوستان: چه فشاری هم میده &nb...
نویسنده :
♥ بــابــا و مــامــان ♥
9:48








